تبلیغات
خوشگلا

خوشگلا
نویسندگان
پیوندهای روزانه

قضیه منو كتاب عربی از این قراره كه روزه 3شنبه یكی از بچه های كلاس به اسم صبا ازم خواست كتابمو بهش بدم تا اون جاهایی كه ننوشتو بنویسه منم كتابو بهش دادم حالا این صبا خانوم فرداش مدرسه نیومد 5شنبه هم كه تعطیل بود منم اصلا یادم رفته بود كه تكلیف عربی داریم واسه روز شنبه. تا روز جمعه كه اومدم عربی بخونم هی می گردم میبینم  عربی نیست تازه یادم اومد كه عربیم دسته صباست حالا هی به گوشیش میزنگم خاموشه به خونشون زنگ زدم مامانش گفت خونه نیست  انقد عصابم خورد شد كه حد نداشت به نیلو اس دادم قضیه رو بهش گفتم نیلو هم چون روز قبل عربیو نوشته بود گفت امروز كه میخوایم كارنامه قلمچیو بگیریم بیا كتاب منو بگیر.

ساعت 4:30قرار گذاشته بودیم نیلو یه خورده دیر كرد حالا من هی بهش میزنگم و اس میدم كه تو كجایی؟خانوم بعد یه ربع با نازوعشوه اومد داشتیم از پله های كانون میرفتیم بالا بهش میگم كتابو زودتر بده تایادت نرفت میبینم یه هو نیشش تا بنا گوش باز شده نگو خانوم یادش رفت بهش میگم حالا من چیكار كنم میگه خوب بیا خونه ما بگیر منم خیالم راحت شد گفتم باشه كارنامه هامونو كه گرفتیم اومدیم تازه فهمیدم با دوچرخه اومده( چون من از یه كوچه دیگه اومده بودم دوچرخشو ندیدم)نزدیك بود اشكم دراد چنانم به دوچرخش قفل زده بود انگار بنزه میگه پشت دوچرخه سوار شو من تا خونمون میبرمت  حالا فك كنین من انقد از دوچرخه میترسم كه اصلا سوار نمیشم هی میگم بابا من میترسم مگه گوش میكنه هی اصرار كه سوار شو منم چاره ای نداشتم بالاخره سوار شدم یعنی تو دلم میگفتم یا میفتم پایین یا ماشین میزنه بهم گفتم نیلو تورو خدا از جای خلوت برو گفت باشه حالا همه دارن ما رو نگا میكنن یهو دیدم داره میره سمت میدون گفتم هیچی الان دیگه حتما ماشین بهمون میزنه بماند كه كلی متلك شنیدیمو ضایع شدیم.

 با دستام مانتوی نیلوفرو سفت داشتم كه نیفتم حالا نیلوفرم این وسط خالی میبست كه من خیلی دوچرخه سواریم خوبه و الان به خاطر تو دارم آروم میرمو از این حرفا دیگه پاهام خشك شده بود انقد بالا نگه داشتم از یه طرف صلوات میفرستادم از یه طرفم به صبا فحش میدادم تا یه ماشین میدیدم داره میاد نزدیك جیغ میزدم كه تورو خدا نیلو مواظب باش وقتی رسیدیم به كوچشون چندنفر وایستاده بودن هی میگم بیا بقیه رو پیاده بریم الان مسخرمون میكنن اصلا انگار نه انگار كم مونده بود تا خوده اتاقش با دوچرخه بریم.

 وقتی رسیدیم واقعا خوشحال بودم كه تموم شد كتابو ازش گرفتم میگه  میخوای برسونمت؟ وای اصلا نمیتونستم فكر كنم دوباره بخوایم با هم دوچرخه سوارشیم خلاصه زنگ زد به آژانسو منم سالم رسیدم خونه ولی واقعا تجربه جالبی بود.

 تا بعد باااااااااای




[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :



قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین