تبلیغات
خوشگلا

خوشگلا
نویسندگان
پیوندهای روزانه
یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شناکنان خود را به جزیره کوچکی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای جز دعا کردن و کمک خواستن نداشتند چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند.                                                                                             تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببیند کدام زودتر به خواسته هایش می رسد.نخستین چیزی که هر دو از خدا خواسته بودند غذا بود.صح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را برطرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.                  هفته ی بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد.روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته ی آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد.در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.                                                                                                               بزودی مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند.صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کنار جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد.مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت که جزیره را با مرد دوم ترک کند.با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته ی دریافت نعمت های الهی نیست چرا که هیچکدام از درخواست های او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.                                   هنگامی که کشتی آماده ی ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد:نعمت ها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آن ها دعا و طلب کردم.دعاهای او مستجاب نشد و او سزاوار هیچکدام نیست.آن صدا سرزنش کنان ادامه داد:"تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمت های مرا دریافت نمی کردی" مرد پرسید:به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ آن ندا گفت:"او دعا کرد که همه ی دعاهای تو مستجاب شود"                                                                                  پیام اخلاقی این داستان از نظر شما چی میتونه باشه؟ تو قسمت نظرات منتظرتونم.


[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می كرد كه او سالم به خانه بازگردد.این زن هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد.هر روز مردی گوژ پشت از آنجا میگذشت و نان را بر می داشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت:هر كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد. این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت:او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست؟ یك روز كه زن از گفته های مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت كه از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود كرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت اما ناگهان به خود گفت:این چه كاری است كه می كنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد به راه خود رفت. آن شب در خانه ی پیر زن به صدا در آمد. وقتی كه زن در را باز كرد فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباس های پاره پشت در ایستاده بود.او گرسنه تشنه و خسته بود در حالیكه به مادرش نگاه می كرد گفت:مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم كه به سراغم آمد از او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت:ای تنها چیزی است كه من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری. وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید.به یاد آورد كه ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود كه زن معنای سخنان روزانه ی مرد گوژ پشت را در یافت:(هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند.)


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نشسته بودم رو نیمكت پارك كلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان می پریدند دورتر می نشستند. كمی بعد دوباره برمی گشتند. جلوم رژه می رفتند.ساعت از وقت قرار گذشت اما نیامد. نگران كلافه عصبی شدم.شاخه گلی كه دستم بود سر خم كرده بود داشت پژمرده می شد.طاقتم طاق شد از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی كردم سر كلاغ ها. گل ها را هم انداختم زمین له كردمشون...گند زدم بهشون...گل برگ هاش كنده پخش له شده... بعد یقه پالتوم را دادم بالا دست هام را كردم تو جیب هاش.راهم را كشیدم رفتم.نرسیده به در پارك صداش از پشت سر آمد.صدای تند قدم هاش و صدای نفس نفس هاش... برنگشتم به روش.حتی برای دعوا مرافعه قهر...از در خارج شدم.خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می آمد.صدا پاشنه ی چكمه هاش را می شنیدم.می دوید صدام می كرد. آن طرف خیابان جلو ماشین ایستادم.هنوز پشتم بهش بود.كلید انداختم در را باز كنم بنشینم برم برای همیشه...باز كرده نكرده صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله ای كوتاه ریخت تو گوش هام تو جانم. تندی برگشتم دیدمش پخش خیابان شده بود به رو افتاده بود جلو ماشینی كه بهش زده بود و راننده ش هم داشت تو سر خودش می زد.سرش خورده بود به آسفالت خون راه كشیده بود می رفت سمت جوی كنار خیابان. ترسیده و هول  دویدم طرفش بالا سرش ایستادم.مبهوت...گیج...منگ...هاج و واج نگاش كردم تو دست چپش بسته كوچكی بود كادو پیچ محكم چسبیده بود بهش. نگام رفت رو آستین مانتوش كه بالا رفته بود ساعتش پیدا بود 4:05.نگام برگشت ساعت خودم را دیدم 4:45 ! گیج درب و داغون نگاه به ساعت راننده ی بخت برگشته كردم... عدل 4:05 بود.



[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
در قرون وسطی كشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول قسمتی از بهشت را از آن خود می كردند. فرد دانایی كه از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این كار احمقانه باز دارد تا اینكه فكری به سرش زد به كلیسا رفت و به كشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟ كشیش تعجب كرد و گفت:جهنم؟ مرد دانا گفت:بله جهنم. كشیش بدون هیچ فكری گفت:سه سكه. مرد دانا فوری مبلغ را پرداخت كرد و گفت:لطفا سند جهنم را هم بدهید. كشیش روی كاغذ پاره ای نوشت:(سند جهنم) مرد با خوشحالی آن را گرفت از كلیسا خارج شد.به میدان شهر رفت و فریاد زد:ای مردم!من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است.دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من كسی را داخل جهنم راه نمی دهم.اسم آن مرد دانا كشیش مارتین لوتر بود.


[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
مدیر به منشی میگه برای یك هفته باید بریم مسافرت كارهات رو روبراه كن. منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه:من باید با رئیسم برم سفر كاری كارهات رو روبراه كن. شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه:زنم یك هفته میره ماموریت كارهات رو روبراه كن. معشوقه هم كه تدریس خصوصی می كرده به شاگرد كوچولوش زنگ میزنه میگه:من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام. پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه:معلمم یك هفته كامل نمیاد بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض كنیم. پدربزرگ كه اتفاقا مدیر شركت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو كن من با نوه ام سرم بنده.منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه:ماموریت كنسل شد من دارم میام خونه. شوهره زنگ میزنه به معشوقه اش میگه:زنم مسافرتش لغو شد نیا كه متاسفانه نمیتونم ببینمت. معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:كارم عقب افتاد و این هفته بیكارم پس دارم میام كه بریم سر درس و مشق. پسر زنگ میزنه به پدربزرگش و میگه:راحت باش برو مسافرت معلمم برنامه اش عوض شد و میاد. مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه:برنامه عوض شد حاضر شو كه بریم مسافرت...


[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
می گویند مریلین مونرو یك وقتی نامه ای نوشت به آلبرت انیشتین كه:فكرش را بكن كه اگر من و تو ازدواج كنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش ونبوغ تو چه محشری می شوند! آقای انیشتین  هم نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم.واقعا هم كه چه غوغایی می شود! ولی این یك روی سكه است. فكرش را بكنید كه اگر قضیه بر عكس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!



[ پنجشنبه 9 شهریور 1391 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
 تنها باز مانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به جزیره دور افتاده برده شد.او با بی قراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد.او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت تا شاید نشانی از كمك یابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سرآخر تصمیم گرفت كه كلبه كوچكی خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندكش بهتر محافظت نماید...       روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت خانه كوچكش را در آتش یافت...دود به آسمان رفته بود... بدترینچیز ممكن رخ داده بود.او عصبانی و اندوهگین فریاد زد:خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟  صبح روز بعداو با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می شد از خواب بیدار شد.آن كشتی می آمد تا او را نجات دهد... مرد از نجات دهندگانش پرسید:چطور متوجه شدیدكه من اینجا هستم؟ آنها در جواب گفتند:ما علامت دودی را كه فرستادی دیدیم...



[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
اون(دختر) رو تو یك مهمونی ملاقات كرد.خیلی برجسته بود.خیلی از پسرا دنبالش بودند در حالیكه اون(پسر) كاملا طبیعی بود و هیچكس بهش توجه نمیكرد.آخر مهمانی دختره رو به نوشیدن یك قهوه دعوت كرد دختره شگفت زده شد اما از روی ادب قبول كرد.توی یك كافی شاپ نشستند.پسر عصبی تر از اون بود كه چیزی بگه.دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فكر میكرد خواهش میكنم اجازه بده برم خونه...                                                                                                                                                          یكدفعه پسره پیش خدمت رو صدا كرد:میشه یكم نمك برام بیاری؟میخوام بریزم تو قهوه ام.همه بهش خیره شدند.خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمك رو ریخت توی قهوه اش و اونو سركشید. دختر با كنجكاوی پرسید چرا این كارو میكنی؟ پسر پاسخ داد:وقتی پسر بچه كوچیكی بودم نزدیك دریا زندگی میكردم بازی تو دریا رو دوست داشتم میتونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمكی.حالا هر وقت قهوه نمكی میخورم به یاد بچگیم میفتم.دلم برای زادگاهم خیلی تنگ شده.دلم برای والدینم كه هنوز اونجا زندگی میكنن تنگ شده...همینطور صحبت میكرد اشك از گونه هاش سرازیر شد.دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت...یك احساس واقعی از ته قلبش.مردی كه میتونه دل تنگیش رو به زبون بیاره او باید مردی باشه كه عاشق خانوادشه و نسبت به خانوادش مسئولیت پذیره...بعد دختره شروع به صحبت كرد درمورد زادگاهش بچگیشو  خانوادش.                                                                                                                                                                       مكالمه خوبی بود شروع خوبی هم بود.اونا ادامه دادند به قرار گذاشتن.دختر متوجه شد در واقع اون مردیه كه تمام انتظارش رو برآورده میكنه.خوش قلبه خون گرمه ودقیق.اون اینقدر خوبه مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمكی!         بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد  پرنسس با پرنس ازدواج كرد  و با هم در كمال خوشبختی زندگی میكردند... هر وقت میخواست قهوه براش درست كنه یك مقدار نمك هم داخلش میریخت چون میدونست كه با این كار حال  میكنه.                                                                                                                                                                          بعداز چهل سال مرد درگذشت یك نامه برای زن گذاشت:عزیزترینم لطفا منو ببخش بزرگترین دروغ زندگیم را ببخش این تنها دروغی بود كه به تو گفتم قهوه نمكی. یادت میاد اولین قرارمون رو ؟ من اونموقع خیلی استرس داشتم در واقع یه كم شكر میخواستم اما هول كردم و گفتم نمك برام سخت بود حرفم رو عوض كنم بنا براین ادامه دادم. هرگز فكر نمیكردم این شروع ارتباطمون باشه ! خیلی وقتا تلاش كردم تا حقیقت رو بهت بگم اما ترسیدم چون بهت قول داده بودم به هیچ وجه بهت دروغ نگم...حالا من دارم میمیرم و دیگه نمیترسم كه واقعیت رو بهت بگم...من قهوه نمكی رو دوست ندارم چون خیلی بد مزست...اما من در تمام زندگیم قهوه نمكی خوردم! چون تورو شناختم هرگز برای چیزی تاسف نمیخورم چون اینكارو برای تو كردم.تورو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه.اگر یك بار دیگه بتونم زندگی كنم هنوز میخوام با تو آشنا بشم و تورو برای كل زندگیم داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمكی بخورم...    اشك هاش كل نامه رو خیس كرد.                                                                                                                          یك روز یه نفر ازش پرسید مزه قهوه نمكی چیست؟ اون جواب داد *شیرینه*



[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید
روزی که نه صدا اهمیت دارد
نه روز
حسین پناهی


امروز سالگرد وفات حسین پناهی هست
روحش شاد



[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات
می ماند
اینجا گوشه ی دلم....
یادت را میگویم
نه تصویری از تو...نه اشکی...
تنها بیداری یک حس است
وبعد....تمام نمیشود
می ماند ...
همین جا گوشه ی دلم



[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات

قضیه منو كتاب عربی از این قراره كه روزه 3شنبه یكی از بچه های كلاس به اسم صبا ازم خواست كتابمو بهش بدم تا اون جاهایی كه ننوشتو بنویسه منم كتابو بهش دادم حالا این صبا خانوم فرداش مدرسه نیومد 5شنبه هم كه تعطیل بود منم اصلا یادم رفته بود كه تكلیف عربی داریم واسه روز شنبه. تا روز جمعه كه اومدم عربی بخونم هی می گردم میبینم  عربی نیست تازه یادم اومد كه عربیم دسته صباست حالا هی به گوشیش میزنگم خاموشه به خونشون زنگ زدم مامانش گفت خونه نیست  انقد عصابم خورد شد كه حد نداشت به نیلو اس دادم قضیه رو بهش گفتم نیلو هم چون روز قبل عربیو نوشته بود گفت امروز كه میخوایم كارنامه قلمچیو بگیریم بیا كتاب منو بگیر.

ساعت 4:30قرار گذاشته بودیم نیلو یه خورده دیر كرد حالا من هی بهش میزنگم و اس میدم كه تو كجایی؟خانوم بعد یه ربع با نازوعشوه اومد داشتیم از پله های كانون میرفتیم بالا بهش میگم كتابو زودتر بده تایادت نرفت میبینم یه هو نیشش تا بنا گوش باز شده نگو خانوم یادش رفت بهش میگم حالا من چیكار كنم میگه خوب بیا خونه ما بگیر منم خیالم راحت شد گفتم باشه كارنامه هامونو كه گرفتیم اومدیم تازه فهمیدم با دوچرخه اومده( چون من از یه كوچه دیگه اومده بودم دوچرخشو ندیدم)نزدیك بود اشكم دراد چنانم به دوچرخش قفل زده بود انگار بنزه میگه پشت دوچرخه سوار شو من تا خونمون میبرمت  حالا فك كنین من انقد از دوچرخه میترسم كه اصلا سوار نمیشم هی میگم بابا من میترسم مگه گوش میكنه هی اصرار كه سوار شو منم چاره ای نداشتم بالاخره سوار شدم یعنی تو دلم میگفتم یا میفتم پایین یا ماشین میزنه بهم گفتم نیلو تورو خدا از جای خلوت برو گفت باشه حالا همه دارن ما رو نگا میكنن یهو دیدم داره میره سمت میدون گفتم هیچی الان دیگه حتما ماشین بهمون میزنه بماند كه كلی متلك شنیدیمو ضایع شدیم.

 با دستام مانتوی نیلوفرو سفت داشتم كه نیفتم حالا نیلوفرم این وسط خالی میبست كه من خیلی دوچرخه سواریم خوبه و الان به خاطر تو دارم آروم میرمو از این حرفا دیگه پاهام خشك شده بود انقد بالا نگه داشتم از یه طرف صلوات میفرستادم از یه طرفم به صبا فحش میدادم تا یه ماشین میدیدم داره میاد نزدیك جیغ میزدم كه تورو خدا نیلو مواظب باش وقتی رسیدیم به كوچشون چندنفر وایستاده بودن هی میگم بیا بقیه رو پیاده بریم الان مسخرمون میكنن اصلا انگار نه انگار كم مونده بود تا خوده اتاقش با دوچرخه بریم.

 وقتی رسیدیم واقعا خوشحال بودم كه تموم شد كتابو ازش گرفتم میگه  میخوای برسونمت؟ وای اصلا نمیتونستم فكر كنم دوباره بخوایم با هم دوچرخه سوارشیم خلاصه زنگ زد به آژانسو منم سالم رسیدم خونه ولی واقعا تجربه جالبی بود.

 تا بعد باااااااااای




[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات

سلام ما از این به بعد تصمیم گرفتیم اتفاقایی كه برامون میوفته رو اینجا بنویسیم اما اول میخوایم خودمونو معرفی كنیم.

ما سه تا همكلاسیو دوست خیلی خیلی صمیمییم:خودم(آرزو) نیلوفرو كوثر

 تو شهر بابلسر زندگی میكنیم سال سوم دبیرستانیمو رشتمونم انسانیه

ووووووو اینكه عاشق آهنگاوخواننده های كره ای هستیم(البته منو نیلو بیشتر كوثرم فیلم كره ای میبینه اما زیاد آهنگاشونو دوس نداره)و از طرفدارای پروپاقرص ss501هستیم.

كار منو نیلو هم كه توهم زدن درمورد كره وss501 یعنی اگه مدركی واسه توهم زدن بود ما الان دكترامونم گرفته بودیم.یكی از آرزوهامونم اینه كه دوباره باهم باشنو بخونن.

امروزم كه اولین روز مدرسه بود بعد از اینكه 2ساعت زیر آفتاب بودیم بالاخره رفتیم كلاس ااااااااااااااه كلاس همون كلاس پارسالمونه اصلا احساس نمی كنیم یه سال بزرگتر شدیم البته خبر خوب اینه كه پنجشنبه ها تعطیلیم اما معلوم نیست باید تا ساعت چند تو مدرسه بمونیم چون ما پارسال تا2بودیم وای به حال الان كه یه روزم تعطیلیم.

آها یه چیزی كه الان یادم اومد اینه كه معلم منطقمون امروز برای اولین بار اومد كلاسمون نیلو ازش خواست در مورد توهم برامون توضیح بده اونم كلی توضیح داد خلاصشم این بود كه توهم یعنی:فكر كردن در مورد چیزی كه اصلا وجود خارجی نداره مثل غول پس در اینصورت فكر كردن در مورد چیزی كه وجود داره میشه تصور.

پپپپپپسسسسسسس ما توهم نمی زنیم تصور میكنیم.

واقعا مشخصه كه امسال باید بیشتر از پارسال خرخونی كنیم(خدا به دادمون برسه)

خب دیگه تا بعد بای.




[ یکشنبه 3 مهر 1390 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات

http://www.blogoscoped.com/files/stripes.html

روی لینک بالا کلیک کنید
و در تصویری که بازخواهد شد کرکره سیاه رنگ را روی طرح، آرام  به سمت چپ و راست بكشید و به سازنده اش آفرین بگویید
.




[ جمعه 10 تیر 1390 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین كار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : كافیست

به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان

دید با موهای ژولیده و كثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من

آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب كردم مشتری با اعتراض گفت : پس چرا كسانی مثل

آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه

نمیكنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند .

برای همین است كه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد .




[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 09:49 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات

یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت .
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد.




[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ خانم خوشگلا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :



قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین